تبليغاتX
پسران دبی
پسران دبی

وبلاکی از پسر زرین دشتی در امارات

    سوزد ان شمع که پروانه بود همدم او

                                     

                                         ما که پروانه نداریم چرا سوخته ایم

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:32 توسط Mehran

1 سایه حق

2 سلام عشق

3 سعادت روح

4 سلامت تن

5 سرمستی بهار

6سکوت دعا

7 سرور جاودانه

 این است هفت سین اریایی نوروز باستانی شما مبارک مهربان یاران 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:41 توسط Mehran|

ازعشق لبریز

بیا غزل بسازیم از لحظه های زندگی

ازپیچ وتاب زندگی،از لحظه ی تابندگی

بزار بگم که ما دوتا مثل دوتا شقایقیم

تودریای زندگی برای هم یه قایقیم

سررو شونت می زارم،دوست دارم بهارم

بهار عاشقونم بیا بمون کنارم،جزتوکسی ندارم

صدای مهربونت ازدل تنهایی اومد

از لحظه های سرد غم،برای همراهی اومد

فرشته مهربون بود،پلی تااوج شادی

عزیز مهربونم برام شدی آزادی

برام شدی زندگی،شدی طراوت گل

تو چمن ذهن من ،تویی آواز بلبل

نگو برام یه رازی،یه راز دوست داشتنی

چون می دونم چی می گی،یه عاشق خواستنی

توهم یه تنها بودی باقلبی از عشق لبریز

حالا که هم رو داریم،عشقت رودرمن بریز

که من عاشق عشقم وعاشق تو یار من

توهم همیشه مال من مونس و غمخوار من

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 0:34 توسط Mehran|

شنبه 
مرد : امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین ، امروز قراره من و زری با هم بریم «فال قهوه روسی یخ زده» بگیریم . میگند خیلی جالبه ، همه چی رو درست میگه . به خواهر شوهر زری گفته « شوهرت برات یه انگشتر بزرگ میخره » خیلی جالبه نه ؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا

یکشنبه مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین ، امروز قراره من و زری بریم برای کلاسهای «روش خوداتکایی بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنیم . هم خیلی جالبه ، هم اثرات خوبی در زندگی زناشوئی داره . تا برگردم دیر شده . سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

دوشنبه 
مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین امروز قراره من و زری با هم بریم «شو»ی «ظروف عتیقه» . میگن خیلی جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیار

سه شنبه مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین امروز قراره من و زری با هم بریم برای لباس مامانم که برای عروسی خواهر زری میخواد بدوزه دگمه انتخاب کنیم . تو که می دونی فامیل مامانم اینا (!) چه قدر روی دگمه لباس حساس هستند . ممکنه طول بکشه . سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا

چهارشنبه 
مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین ، امروز قراره من و زری بریم برای کلاس «بدنسازی» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنیم . همسایه زری رفته ، میگه خیلی جالبه . ترمپت هم میگند خیلی کلاس داره ، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله ، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیار

پنجشنبه مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین ، امروز قراره من و زری بریم با هم خونه همسایه خاله زری که تازه از کانادا اومده . میخوایم شرایط اقامت را ازش بپرسیم ، من واقعا"" از این زندگی خسته شدم . چیه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه ، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

جمعه 
مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببینم ، تو واقعا"" خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم ، واقعا"" نمی دونم به شما مردهای ایرانی چی باید گفت؟ نه واقعا"" این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو برای ناهار ببره بیرون

 

 


نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 9:39 توسط Mehran|

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های


رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است :

 

مردی

دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر


بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود .سرانجام سگ را میکشد و زندگی


دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی


فردا در روزنامه ها می نویسند :


یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد 


اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم


پس روزنامه های صبح می نویسند:


امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .


ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم

 

از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی

 

<من ایرانی هستم >

 

فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند : 


یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت !

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 9:29 توسط Mehran|

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه


همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!



تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !



تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!



تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!



تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال و کار میکنه


فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …



لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:



تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !



تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی


تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!



تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید


ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..!



تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم


بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!



دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!



تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی


تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین


هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟


آخ که حرص آدم درمیاد



دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه


وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه


وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه


وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه


وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه


فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود


هیچ دقت کرده بودین؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 18:53 توسط Mehran|


داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

جولیای عزیزم سلام …

بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

نامه را خواندید؟

اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :

پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود

که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. !   “یک خط در میان”

حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید

تا به اصل ماجرا پی ببرید!

نتیجه اخلاقی  

همیشه انسان های زیرک موفق هستند

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 20:36 توسط Mehran|

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و 

سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.. جوان به پیرمرد

نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله 

گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش...... کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و 

جوان 

مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص 

دیگری 

را برای کمک با خود بیاورد.. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما 

هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ،         

 پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی    

 مسلمان نمیشود...!

نتیجه اخلاقی

1هیچ وقت از روی ظاهر قضیه  نمیشه حقیقت رو فهمید     2همیشه تو مشکلات انسان ها رو میشه شناخت 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 17:24 توسط Mehran|




زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي 

گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به 

خواندن کتاب کرد.


مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد 

که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است 

ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.


ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي 

عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : 

حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي 

پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.


در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و 

جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي 

صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه 

بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!


خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن 

مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع 

که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح 

رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.



هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............ . پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:23 توسط Mehran|


یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت

آسیب میبینه ، ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند ... 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف مقابل

کرد و گفت : آه چه جالب شما مرد هستید ! 

ببینید چه به روز ماشینهامون اومده ؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک 

نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ...! 


مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقم ، این باید نشونه ای از طرف خدا باشه ! 


بعد اون زن ادامه داد و گفت : وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه ! ماشین من کاملا داغون 

شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده ! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم

بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم ! 


زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد ، در بطری رو باز کرد و نصف

شیشه رو با ولع سر کشید ! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه ... 


اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد ! 


مرد با تعجب گفت : شما نمی نوشید؟! 

و زن در جواب گفت : نه ، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم !!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:9 توسط Mehran|

    از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست 

                                         انگار که این قوم غضب هموطنم نیست

        اینجا قلم و حرمت قانون شکستند 

                                      با برچم بی رنگ براین خانه نشستند

 

 سلام به همه دوستان

   خواستم بگم که نوبت خداحافظی ما هم رسید و دیگه مهرداد HBK 

   نیست که مطالب با نکته اخلاقی بزاره اما وبلاگ پسران دبی پا بر جا

   میمونه فقط مدیر وبلاگ عوض میشه البت 2ماه که عوض شده و من

  نتونستم  بیام این مطلب رو اپ کنم و به شما دوستان بگم .

  مطالب قبلی هم مال مدیر جدیده که اپ کرده از مطلب اهنگر به بعد

 دیگه ما در خدمتتون نبودیم 

 نظر یادتون نره حتما نظر بدین  جمعه که اومدم نظرات رو تایید میکنم 

 و یه شعر هم که من خیلی دوست دارم براتون گذاشتم و با وبلاگ

 و همه دوستان خداحافظی میکنم 

                               خــــــــــداحـــــافـــظ

     

                    

  

 محبس خويشتن منم ، از اين حصار خسته ام

                                                       من همه تن انا اللحقم ،‌ كجاست دار ، خسته ام

در همه جاي اين زمين ، همنفسم كسي نبود

                                               زمين ديار غربت است ،‌ از اين ديار خسته ام

كشيده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

                                                از آن خطي كه او نوشت به يادگار خسته ام

در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام

                                            هم از خزان تكيده ام ، هم از بهار خسته ام

به گرد خويش گشته ام ، سوار اين چرخ و فلك

                                                بس است تكرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمي تپد چرا ، به شوق اين همه صدا

                                            من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام

هميشه من دويده ام ، به سوي مسلخ غبار

                                            از آنكه گم نمي شوم در اين غبار ، خسته ام

به من تمام مي شود سلسله اي رو به زوال

                                             من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام

قمار بي برنده ايست ، بازي تلخ زندگي

                                         چه برده و چه باخته ،‌ از اين قمار خسته ام

گذشته از جاده ي ما ، تهي ترين غبار ها

                                               از اين غبار بي سوار ،‌ از انتظار خسته ام

هميشه ياور است يار ،‌ ولي نه آنكه يار ماست

                                                از آنكه يار شد مرا ديدن يار، خسته ام

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:50 توسط Mehran|

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،


با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.


یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».


با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....

پدر عزیزم

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می 


خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه 


است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای 


تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احسسات نیست... ماریا به 


من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، 


ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که 

ماریجونا 

واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که 


تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در 


ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره .


نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم رقابت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون 


بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی


با عشق پسرت جان


پاورقی، پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی فقط می خواستم بهت 


یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دارم


هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 23:20 توسط Mehran|

خانم ها مثل رادیو هستند :

هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند.

خانم ها مثل شبكه اینترنت هستند :

از هر موضوعی یك فایل اطلاعاتی دارند.

خانم هامثل چسب دوقلو هستند :

اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد, دیگر باید سیم را برید.

خانم ها مثل موتور گازی هستند :

پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند :

اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون.

خانم ها مثل لیمو شیرین هستند :

اول شیرین و بعد تلخ می شوند.

خانم ها مثل موبایل هستند :

هر وقت كاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند.

خانم ها مثل گچ هستند :

اگر چند دقیقه مدارا كنید آنچنان سخت می شوند كه هیچ شكلی نمی گیرند.

خانم ها مثل كنتو ر برق هستند :

هر از چند سالی یكبار سن آنها صفر می شود.

خانم مثل فلزیاب هستند :

هرگاه از نزدیكی طلافروشی رد می شوند عكس العمل نشان می دهند.

به نظر شما  زنا مثل چی هستند

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 10:42 توسط Mehran|

یه آهو بود که خیلی خوشگل بود.     

روزی یک پری به سراغش اومد و بهش گفت:

آهــو جون!… دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پری آرزوی اون رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق و جدایی، سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسید: علت طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم، این خیلی خره.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: شوخی سرش نمیشه، تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: آبروم پیش همه رفته، همه میگن شوهرم حماله.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونه ام عین طویله است.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: اعصابم را خـرد کرده، هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.


حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.

حاکم پرسید:دیگه چی؟

آهو گفت: از من خوشش نمی آد، همه اش میگه لاغر مردنی، تو مثل مانکن ها

می مونی.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟

الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟

الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.

حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه … چی کارش میشهکرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید

مثل آهو فکر نکن ! خر نصبیت می شود !


 
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 20:57 توسط Mehran|

اونی که مدعی بود عاشقته         تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

 

شیوانا جعبه ای پر از مواد غذایی وسکه و طلا را به خانه زنی با چندین

بچه قدونیم قد برد.

زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از

همسرش و گفت:ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند

شوهر من اهنگری بود که از روی بی عقلی دست راست و نصف

 صورتش را در یک حادثه در کارگاه اهنگری از دست داد مدتی بعد از

سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندبار در مورد برگشت سر کارش با او

صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سرکار اهنگری برود می گفت که

دیگر با این بدنش چندین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ

کار دیگر برود.

من که دیدم او دیگر به درد نمی خورد........

برادرانم را صدا کردم وبا کمک ان ها او ازخانه و دهکده بیرون انداختیم تا

لاقل خرج اضافی اور را تحمل نکنیم.

با رفتن او بقیه وقتی فهمیدن وضع ما خرا شده از ما فاصله گرفتن و امروز

که شما این بسته های غذا و پول را برایمان اوردید ما به شدت به انها

نیاز داشتیم.

ای کاش همه انسان ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودن!

شیوانا تبسمی کرد گفت :حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم.یک

فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما امد وار من خواست تا اینها را

به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟

شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد.

در اخرین لحظات ناگهان برگشت و گفت:راستی یادم رفت بگویم که دست

راست و نصف صورت این مرد فروشنده دوره گرد هم سوخته بود.

 

نکته اخلاقی: روی جنس ماده زیاد حساب باز نکنید.

              

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:28 توسط Mehran|

 شیر نری دلباخته ای اهوی ماده ای شد

 شیر نگران معشوق بود و میترسید به وسیله حیوانات دیگر دریده شود

 از دور مواظبش بود بس چشم از اهو بر نداشت تا یک بار که از دور او

 را می نگریست شیری را دید که به اهو حمله کرد فوری از جا برید

 و جلو امد دید ماده شیری است چقدر زیبا بود.گردنی مانند مخمل سرخ

 و بدنی زیبا و طناز داشت با خود گفت:حتما گرسنه است.همان جا 

 ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد و هرگز ندید و هرگزنفهمید که

 اهو خرده شد است

 نکته اخلاقی:

 هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید!!و در دنیا روی سه چیز حساب

نکنید.اولی:خوشکلی تون. دومی:معشوقتون.سومی:یادم رفت اها این

 که تو یاد کسی بمونید وقتی که لازمه

 

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 17:8 توسط Mehran|

  یه روز کشیش وقتی میخواست بره کلیسا تو راه دید که راهبه

 کنار جاده ایستاده بهش بیشنهاد داد که برسونتش به مقصدش

 راهبه سوار ماشین میشه و راه می افتن ... چند دقیقه بعد راهبه

 باهاش رو روی هم میزاره و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به

 بای راهبه میندازه... راهبه میگه:بدر روحانی روایت مقدس ۱۲۹

 رو به خاطر بیار...کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه ....

 چند دقیقه بعد شیطون وارد عمل میشه کشیش موقع عوض

 کردن دنده دستش رابه بای راهبه تماس میده.... راهبه باز

میگه:بدر روحانی روایت مقدس ۱۲۹را به خاطر بیار...!کشیش زیر

 لب یک فحشی میده و بیخیال میشه وراهبه را به مقصدش 

 میرسونه بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر میگرده سریع میدوه

 و از توی کتاب روایت مقدس۱۲۹را بیدا میکنه و می بینه که نوشته

 به بیش برو و عمل خود را بیگری کن...کار خود را ادامه بده و بدان

 که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی

 

 نتیجه اخلاقی: اگر توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا اگاه

 نباشی فرصتعهای بزرگی را از دست میدهی!

                     

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 18:51 توسط Mehran|

یک روز ملا نصرالدین برای تعمیر خانه خود مجبور شد مصالح ساختمانی

را بربشت الاغ بگذارد وبه بالای بشت بام برود.

الاغ هم به سختی از بله ها بالا رفت ملا مصالح ساختمانی را از بشت

الاغ برداشت و سبس الاغ را به طرف بایین هداییت کرد.

ملا نمی دانست که خر از بله ها بالا می رود اما به هیچ وجه بائين

نمی اید.هرکاری کرد الاغ از بله بائين نيامد ملا الاغ را رها كرد.

وبه خانه امد که استراحت کند در همین موقع دید الاغ دارد روی بشت

بام بالا بائين می برد وقتی که دوباره به بشت بام رفت می خواست

الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه ارام نمی شود برگشت

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و باهای الاغ

از سقف اویزان شده سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد

ملانصرالدین با خود گفت:لعنت به من که نمی دانستم اگر خر به

جایگاه رفیع و بالایی برسد هم انجا را خراب می کند و هم خود را از

بین میبرد

          

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:34 توسط Mehran|

                   

روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت

 بالای رودخونه بود، تبرش افتاد ته رودخونه،وقتي درحال گریه کردن

 بود،يه فرشته اومد و ازش برسيد:چرا گریه می کنی؟هیزم شکن

 گفت که تبرم توی رودخونه افتاده.فرشته رفت وبا یک تبر طلایی

 برگشت .ایا این تبر توست...؟ هیزم شکن جواب داد:نه،فرشته

 دوباره به زير اب رفت و اين با يه تبر نقره اي!برگشت و برسید که

 ایا این تبر توست؟هیزم شکن گفت نه،فرشته باز هم به زير اب رفت

 واين بار با تبر اهني برگشت وبرسید ایا این تبرتوست؟جواب داد اره

 فرشته از صداقت مردخوش حال شد و هر سه تبر را به او دادو

 هیزم شکن خوش حال روانه خانه شد.

 یه روز وقتی داشت با زنش کنار رود خونه راه میرفت زنش افتاد تو

 اب.هیزم شکن داشت گریه میکرد که فرشته بازهم اومد و برسید

 که چرا گریه میکنی؟اوه فرشته زنم افتاده توی اب.

 فرشته رفت زیر اب وبا جانفیرلوبز برگشت وبرسید:زنت اینه؟هیزم

 شکن فریاد زد:اره!فرشته عصبانی شد.توتقلب کردی،اين نامرديه،

 هيزم شكن جواب داد:اوه فرشته منو ببخش.سوتفاهم شده.

 می دونی اگه من به جنفیرلوبز نه می گفتم تو می رفتی و با

 یکی دیگه می اومدی ومن هم اگه به اون هم نه میگفتم می رفتی

 با زن خودم می اومدی ومن هم میگفتم اره.اونوقت توهر سه تاروبه

من می دادی.امافرشته، من يه ادم فقيرم وتوانايي نگهداری سه تا زن

 رو ندارم،وبه همین دلیل بودکه این بار گفتم اره.

 نکته اخلاقی:هروقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه

 و مفیده.

                  

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 20:12 توسط Mehran|

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.ابلیس رادیدبا انواع طنابها بر

دوش درگذر است،کنجکاو شد وبرسید :ای ابلیس این طناب ها

برای چیست؟

جواب داد برای اسارت ادمیزاد.طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس

وسست ایمان،طناب های کلفت هم برای انایی که دیر وسوسه می شوند.

بعد از کیسه طناب های باره را بیرون ریخت و گفت:اینها را هم

انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد به نفس داشتند،

باره کرده اند واسارت را نبذیرفته اند .

مرد گفت طناب من کدام است؟

ابلیس لعین گفت:اگر کمکم کنی که این طناب های باره را به هم

گره بزنم خطای تورا به حساب دیگری می گذارم......

مرد قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت:

عجب،با این طناب های باره هم می شود، انسان هایی چون تورا

به بندگی گرفت.....!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 15:26 توسط Mehran|


آخرين مطالب
» 
» هفت سین اریایی
» تقدیم به تو
» از دست این زنا
» قهرمان یا قاتل
» تا حالا دقت کردین
» داستان جالب نامه” شگفت انگیز”
» حقیقت
» زود قضاوت نکنیم
» مکر زنان
Design By : Pars Skin